على اكبر دهخدا
1529
امثال و حكم ( فارسى )
مرغ گلين كى شود بىدم عيسى روان . نيست مسلم مرا بىكلهت سرورى . . . اخسيكتى . مرغ نيست كه پايش را ببندم . كودك يا جوان را از نزديكان و كسان مواظبت دائم بايد . مرغ هرچند فربهتر تخمدانش تنگتر . رجوع به : آنان كه غنىترند . . . ، شود . مرغ همسايه غاز مىنمايد . تمثل : نعمت ما به چشم همسايه * صد برابر فزون كند پايه چون ز چشم نياز مىبيند * مرغ همسايه غاز مىبيند . رشيد ياسمى . نظير : كل مبذول مملول . و رجوع به : الانسان حريص على ما منع ، شود . مرغ همهگير هيچگير است . مرغى را چه ذوق از سرو شمشاد كه پروازش بود در دست صياد . كه . . . ) وحشى . مرغيست انسان اى پسر از جد و جهدش بال و پر بيجد و جهدش ظن مبر كين مرغ طيران پرورد . مرحوم اديب . مرغيست به دريا درگويد كه دو گيرم دل برد و گمان چون سفرى بر سر دو راه صيدى به كف آورده يكى ديگر جويد هرگز نبود سير يكى روز بيك ماه نايدش بچنگ آنكه سوى وى كند آهنگ آن نيز كه دارد شود از چنگش كوتاه . ناصر نسوى . نظير : با يك دست دو هندوانه نمىتوان برداشت . رجوع به : اين يكيرا كه زائيدهاى بزرگ كن ، شود . مرغيست صبر كو را جز خير بال و پر نيست . جز صبر تير او را اندر جهان سپر نيست . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد . . . ، شود . مرغى سر كوهى بنشست و برخاست بنگر كه از آن كوه چه افزود و چه كاست . نقل از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد . مرغ يكپا دارد . عقيدت ديگر نكنم . راى نگردانم . مرغى كه آن خايه ميكرد بمرد . اسكندر مقدونى . از تاريخ گزيده . رجوع به : مرغى كه تخم زرين ميكرد . . ، شود . مرغى كه انجير مىخورد نوكش كج است . تمثل :